ميرزا احمد ميرزا خداوردى

33

اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )

تلف گشتيد . پدر و مادر شما براى تو احسان داده‌اند و دست از زندگى شما كشيده‌اند ، للّه الحمد ، شكر خدا شما زنده‌اى . خلاصه او را برداشته آوردم به حجرهء خودم . دو روز براى او لازمهء مهمان‌نوازى بجا آوردم و از او سئوال نموديم : شما براى چه خبر به اين ولا آمده‌ايد ؟ گفت : از دست گرسنگى ، چرا كه از سبب قشون‌كشى ، دو سال است در ولايت ماها زراعت نشده است . از آن جهت تماما آدمها از سبب جوع و گرسنگى پراكندهء ولايتها شده‌اند . لهذا من به او ده دوازده من برنج كه چقدر استطاعت بردن داشت ، دادم و همچنين چهار پنج هزار پول هم به او داديم و علاوه تا دو تومان پول براى برادران خودم به خانه فرستاديم و كاغذى به خانهء خود نوشتيم روانه كرديم . به قرار دو هفته نگذشته كه برادرم كه لطفعلى نام [ داشت ] ، با همان شخص آمدند و لازمهء شادى و خرمى به عمل آمد . به قرار يك هفته برادرم در نزد من توقف [ كرد ] . بعد از آن يك‌بار برنج كه چقدر اسب را مىتوان برد ، نقل اسب او شد و پنج تومان پول معه بعضى سوغاتها « 1 » به او داده ، مراجعت خانه كرد . * بعد از آن من به قرار چهار سال در ولايت گيلان به درس خواندن اشتغال نمودم . بعد از چهار سال ، پدر و مادرم ما را احضار نزد خودشان نمودند . خلاصه عازم ولايت گشتيم . زيارت پدر مادرم را به عمل آوردم . چند روزى در قريهء بوطه‌سر ماندم . يك روز به عزم سياحت عازم شهر لنكران شدم . روزى در مسجد لنكران نشسته بوديم ، ديديم يك نفر آمد [ و ] گفت كه ملا خداويردى شما هستيد ؟ گفتم : بلى . گفت : برخيز زحمت بكش ، خان تو را احضار حضور فرموده‌اند و من از استماع اين خبر ، وحشت برداشته ، اندامم « 2 » به لرزه افتاد . با خود فكر كرديم : خدايا ! چه واقع شده باشد و كسى از من شكايت كرده است ؟ خلاصه نهايت نگرانى رو داد . ناچار عباى خودم را پوشيده ، رفتيم به حضور عاليجاه

--> ( 1 ) . در نسخه « سوقاتها » . ( 2 ) . در اصل « ندامم » .